یکی بود یکی نبود، فعلا غیر از خدا هیچ کس نبود. یک شهری بود، یک شهر خیلی کوچیک با یه عالمه زوج، یه چیزی نزدیک به n تا زوج که شب و روز زندگی اشون باهم سر میشد. توی این شهر قشنگ یک پادشاه بود، یک پادشاه خیلی سنگدل، شاید هم خیلی جدی.
یکی از این روزها یک کلاغ بیکار که داشت از شهر رد میشد، گذرش به کاخ بزرگ پادشاه افتاد و از اونجایی که گرسنه بود پرید تو تا یه چیزی پیدا کنه. پادشاه شکم گنده رو تخت اش خوابیده بود و صدای خر خر اش توی قصر اینور و انور می پیچید، نگهبان های پاشاه هم از این فرصت استفاده کرده بودند و چشمی روی هم گذاشته بودند. کلاغ که دید مملکت در خواب، خودش رو تندی به بشقاب مرغ برشته روی میز رسوند تا از ته مانده ی غذای پادشاه یک چیزی بخوره و یک شکمی رو سیر کنه، غافل از اینکه هنوز منقار به مرغ نزده، جناب شاه توی از اینور به اونور شدنش، بیدار شده و کنجکاوانه داره نگاه کلاغ رو دنبال میکنه. دو سه تکه ای بیشتر از ان لقمه لذیذ نکنده بود، که دستان خپل شاه اون رو محکم در خودش گرفت و صدای قهقه شاه، تمام قصر پر کرد. سربازها تندی خودشون رو جمع و جور کردند!!! کلاغ نگاهی ازسر ترس به شاه انداخت و تقلایی کرد، راهی برای فرار نبود، دستان شاه اینقدر خپل و بزرگ بود، که تمام قفسه سینه کلاغ رو داشت له میکرد!!! شاه که خیلی پیروزی برش غره شده بود، گفت : « حالا فکر میکنی من باید با تو چکار کنم؟ کله ات رو بکنم تا تمام کلاغ ها یاد بگیرند که ادم دست به غذای شاه نمیزنه؟ » کلاغ نگاهی کرد و گفت : « میتونی اینکار رو بکنی، اما میتونی یک راز از من بشنوی که مایه تفریح ات بشه » سگرمه های شاه تو هم رفت و فکری کرد. کلاغ ادامه داد « من بهت چیزی رو میگم که تو ازش خبر نداری » و ... .
در اخبار که کلاغ به شاه گفت، در شهر تعدادی از زنها، با بقیه مردها میخوابند. همه خبر دارند کدام زن ها اینکار رو میکنند. اما هیچ مردی نمی دونه زن خودش ایا اینکار میکنه یا نه!!! و انطور که در ادامه در تاریخ ها امده، شاه خفن شاکی شد و دستور داد، تمام مردهایی که میفهمند زن اشون با بقیه مردها میخوابه، در اسرع وقت، سر زنهاشون ببرند و برای شاه بفرستند!!!
خوب حالا شما شاید به مدد کمی فسفر نسوخته بتونید بگید، چند روز طول کشید تا همه زن های هوس باز، سرشون اماده تحویل به شاه شد؟
این سوال یه سوال قدیمی، البته اگه مبحث اش رو یکم باز کنم، شاید هرکی از راه برسه بتونه به راه حل اش دست پیدا کنه، ولی منطق مربوط به این سوال، خیلی برای برنامه نویسی از نوع فلان، که فعلا فلان اش طلبتون مهم.






در ايران ديدگاه مردم نسبت به زناني كه تنها زندگي مي كنند چندان مثبت نيست واكثراً آنها را لاقيد و سبك سر مي دانند.فاطمه مي گويد: وقتي دوستان و آشنايان فهميدند كه تنها زندگي مي كنم با مشكلات فراواني روبرو شدم .خيل تقاضا هاي بي شرمانه و شرفتمندانه به سويم هجوم آورد و من مستاصل ، تا مدتها نمي دانستم بايد چه برخوردي با انها داشته باشم. اكثر دوستان نزديكم توقع ...





نوسندگان